+ بهار نویسنده: صنم(یکشنبه 4/1/1387 ساعت 1:35 صبح)

باز کن درهای بسته باز کن
سبزه را بنواز گل را ناز کن
باز کن در را بهاران آمده
عطر خوب مهربانان آمده
شمعدانی ها چراغ سبزه زار
کوچه ها پر گشته از بانگ هزار
گیسوان پونه بر امواج آب
نرم و آرام و سبک مانندخواب
آسمان چون کوسنی پولک نشان
بر بلندای شبان بی نشان
زندگی چون جاری رود روان
با دل نا مهربانان مهربان
چهره گل غرق شبنم غرق ناز
سرو بر پای ایستاده در نماز
کوله بار انداخته هر سو بهار
در میان کوله بارش بوی یار
بوی گندمزار سبز آشتی
بوی آن گلها که روزی کاشتی
بوی عطر یاسها بوی گلاب
جام لاله ارغوانی از شراب
یاد عطر لحظه های دلنشین
شعله سوزان عشقی آتشین
یاد شب تا بامدادان انتظار
انتظار دیدن عید و بهار
یاد سفره سبزه برق سکه ها
یاد خنده شوروحال لحظه ها
لحظه هایم سبز از سبزینه هاست
بر لب خاموش من صدها صداست
خنده می خواهم که آبادم کند
از صدا طغیان فریادم کند
تابرویم مثل گل بر شاخه ها
تا کنم اندوه را از دل جدا
سایبان از سبزه بستر بر چمن
از پرند یاس خواهم پیرهن
جوشش هر چشمه در پندار من
شعله صد آرزو بر جان وتن
آه سر تا پا بهارم من بهار
غرق شوق انتظارم انتظار
در به روی عطر گل وا کرده ام
خویش را گویی که پیدا کرده ام
سردی شبها به پایان می رسد
باز هم عیدو بهاران می رسد
افسر نیک روی
بال هایم کو؟
گهواره ای از اشک می ماند برای من
او می رود؟باور ندارم,نه!خدای من
او کوچک است و جنگ کردن را نمی داند
باید بماند تا ببارد پا به پای من
دستان پر چین و چروکم را بگیرد آه
تا تکیه گاهم باشد و فردا عصای من
با یک بغل پروانه من می آمدم...حالا
گهواره ای خالی است سهم کربلای من
من فرق آب وآتش و تب را نمی فهمم
بشکن خودت را آسمان در های های من
باران بزن امشب که من مرغی عزادارم
یک لحظه همسو باش,با حال و هوای من
هق هق امان قصه من را نخواهد داد
صدها ترک برداشته ,امشب صدای من
من قصه را می گویم اما آنکه مادر نیست
کمتر می آشوبد ز شرح ماجرای من
یک شاپرک از دامنم آهسته پر می زد
پشت سرش مانده است رد اشک های من
ای کاش من پر می گرفتم,بالهایم کو؟
دیگر کسی باقی نمانده در سرای من
او آب میخواهد ولی آنها نمِفهمند
...گم میشود در این هیاهو ادعای من
او می گذشت و بالهایش را تکان می داد
من ماندم و گهواره ای ...خالی...برای من
ندا هدایتی
+ اذان عشق نویسنده: صنم(چهارشنبه 26/10/1386 ساعت 11:6 عصر)
اذان عشق
اذان بگو که شهیدان همه به صف شده اند
که تیرها همه آماده هدف شده اند
پیمبرانه به تکبیر باز کن لب را
که از صدای تو ذرات در شعف شده اند
برای چرخ زدن در حوالی خورشید
مدار های سراسیمه جان به کف شده اند
به یمن بارش احساس در مساحت ظهر
غبارها ز رخ دشت برطرف شده اند
وکربلا شده دریایی از حماسه و شور
و ریگهای بیابان همه صدف شده اند
نماز عشق فقط سجده ای پر از خون است
اذان بگو که شهیدان همه به صف شده اند
پروانه نجاتی
بیست ودومین شبهای شعر عاشورا
موضوع:شهدای نماز ظهر عاشورا
آدرس:شیراز-صندوق پستی1341-71345
ایمیل:poemashoora@yahoo.com
مست چشمان غزلخوان بهار
سر سپارم در تب فردای یار
کاسه صبرم شده لبریز عشق
روز جمعه روز جمعه انتظار
مرغ روحم در قفس میران او
گرد خود می چرخم اینک بیقرار
دل شکسته قامت دنیا کبود
آسمان ازدیده می بارد غبار
هرنفس فریاد وجنگ وآتش است
لاله گون صحرای عاشق بیشمار
دانه دانه اشک بر دامن چکید
سجده گاه عاشقان چشم خمار
ای سفر کرده دلم را خون مکن
پر شده از فتنه چرخ روزگار
صدیقه امیدوار